پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
گذشته ..خودم
شاید واسه بعضی ها این عکسها و این نوشتها جدید باشه ولی من چهار سال
میشه که با این تصاویر به استقبال بهار میرم
چون برام خاطره هست که هیچ وقت فراموشش نمیکنم
* میگن لحظه تحویل سال هر دعایی کنی براورده میشه *
راست میگن ؟!

حرفی از ناگفته ها :
دلم میخواست حالا که بعد از مدتها سال عوض میشه یه چیز تازه بنویسم ...
اما فقط اکتفا کردم به عکسای سفره هفت سین امسال خودمون

چراش رو نمیدونم؟! شاید برام یاداور خاطرات و لحظه های قشنگیه
شایدم یه چیزی فراتر از اون

نمیدونم ماهیها تو لحظه سال تحویل چه آرزویی میکنن؟
آرزوی دریا؟ یا زنده موندم بیشتر تو تنگ کوچیکشون؟
هرچی که هست باید قشنگتر از آرزوی ما آدمهاباشه!

بهار ایران زمین رو به همه دوستانم تبریک میگم سال خوشی داشته باشید
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
به مناسبت ولنتاین
نبینم حس میکنم چیزی رو گم کردم و مرتب بهش سر میزنم ولی آپ نمیکردم چون خیلی از دوستان
از دیدن دست نوشتهای من ناراحت میشدن ولی امروز یک روز دیگه هست روز ولنتاین و من مجبور
شدم قسمتی از دلتنگی خودمو با شما قسمت کنم:
این همه نامه نوشتم تا شاید بیایی و بدانی چه گذشت بر حال غریبم اما نیامدی ... اصلا بیا باور کنیم که می ایی باور کنیم که تو خواهی امد... اما چه فایده مگر نبودی در کنار من؟ مگر پیشترها ساده رها نکردی مرا؟ مگر هرچه گفتم غیر از چند کلام ساده نبود؟ ولی تو نشنیدی و نشناختی مرا... پس چه فرقی دارد باشی یا نباشی؟!
یادت می اید٬یادت می اید؟ در کنار هم بودیم اما جدا از هم بودیم... تو چه می دانی٬ چه می دانستی حال و هوای عاشقی مرا
در کنارم بودی اما نشناختی مرا... اری در کنار من بودی و نشناختی مرا
چگونه بگویمت که بخوان نامه های مرا... چگونه بگویمت که بدان حرف دلتنگی ها را... چگونه بگویمت٬ که نمی دانی رنگ خیال مرا٬ نمی دانی رنگ باور مرا...
نمی دانی چه سخت است که عشقت را بخواهی تفسیر کنی
سالها پیش در کنارت تمام رویاهایم را ارام در گوش تو زمزمه کردم تا شاید بشنوی حرف و حدیث مرا٬ تا شاید بدانی که این دل وامانده بی قرار چگونه بی قرار تو شد... تا شاید بشنوی که چگونه اسمان عمرم با بودن تو افتابی است
با انکه خوب می دانستی با رفتنت اسمان چشمم تا ابد بارانی است٬ رفتی٬ رفتی و
باز هم مثل همیشه
تحریر از کمترین
تقدیم به بهترین
یکشنبه سوم آذر 1387
خدانگهدار ...
مورد کم آوردم آخه خیلییییییییییی سخته بخوای از دوستانی که بیشتر از ده ماه تو این وبلاگ و بیشتر
از دوسال تو وبلاگ قبلیم خداحافظی کنم اصلا حس نوشتنم نمیاد؟؟ امروز همه دفترهای خاطرات و آلبوم
عکسهای خودمو نگاه کردم و تنها چیزی که در مورد خداحافظی و رفتن تو دفتر به نظرم جالب اومد این
قطعه بود که برای شما دوستانم مینویسم:
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
از تک تک دوستان عزیزم: باز هم معذرت میخوام که تو این مدت مزاحم اوقات شریف اونها شدم
بخدا سخته ..![]()
میدونی من الان حس حضرت ابراهیم رو دارم که میخواد اسماعیلشو
قربونی کنه درسته پسرش بود ولی خداشو بیشتر دوست داشت
منم درسته وبلاگمو دوست دارم ولی دوستامو از وبلاگ بیشتر دوست دارم برای
همین میرم تا راحت باشن چون دوست ندارم به خاطر من و رفتارهای کودکانه
من بیشتر از این کسی از من رنجیده خاطر بشه
باز هم مثل همه نامه هام
تحریر از کمترین
تقدیم به بهترین

(به وبلاگتون سر میزنم) این بچه وبلاگ منو، من نیستم تنها نذارید که از تنهایی میترسه![]()
خدانگهدار تا ....
تا نداره ... برای همیشه تو این وبلاگ و با این اسم
دوستی من تا نداشت
شما یک تا بذارید تا بینهایت تا اون دنیا
یکشنبه سوم آذر 1387
اطلاعیه ...
همیشه تو خاطرتون بمونم میرم سراغ سومین وبلاگ چون به قول دوستان من با نوشتن زنده هستم
شاید بودن من تو وبلاگ زیاد خاطره انگیز نبود تا ساعاتی بعد با آپ خداحافظی وبلاگ برمیگردم
جمعه یکم آذر 1387
زمان ...
تا به اكنون چند فردا را به اميد آن فرداي خيالي در پشت عقربه ها جا گذاشته ايم؟!...
فرداي حقيقي همين الان است... عقربه بزرگه... عقربه كوچيكه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
خار قرمزي كه ارزش ثانيه هاي عمرمان را از بر ميخواند!...
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
بن بست ...
دیروز فهمیدم : هیچ بن ی بی" بست " ، بن !!نخواهد شد ....
و هر بست ی بی " بن " گسسته خواهد ماند .....
امروز ،برای همیشه "بن بست " را از فرهنگ لغاتم پاک می کنم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند "هست "هرکسی را نه بدان گونه که "هست " احساس می کنند
بدان گونه که احساسش می کنند ،هست!! انسان یک لفظ است ،که بر زبان آشنا می گذرد
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
یک دل نوشته دیگه ...
بیا بگذریم اگر کسی به ماندن نمی ماند ... بیا از این پیله ی پر حیله و تردید جدا شویم که شاید روزگاری توانی نباشد برای جدایی از پیله های تردید ...
به اولین لبخندت ... به خاطرات دیروزم ... به من ... به خود ... به خدا قسم که اینجا هنوز ترانه ی زندگی برجاست ٬ تویی که آوای جاری زندگی را از یاد برده ای...
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
چه بخواهی .. چه ..
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم, چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه ندانی چه بدانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستاني
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
خاطره ...
با يک شکلات شروع شد
من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!
گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تند و تند مي خوردم ميگفت شکمو
تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برای هميشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذاشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه
تا نه دوستي که تا نداره !!
يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکن




